دلم می گیرد از آدم هایی که در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت می دهند ...
دلم می گیرد از خورشیدی که گرم نمی کند و نوری که تاریکی می دهد
از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند ...
دلم می گیرد از سردی چندش آور دستی که دستت را می فشارد
و نگاهی که به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند ...
از دوستی که برایت هدیه دو بال برای پریدن می آورد
و بعد پرواز را با منفورترین کلمات دنیا معنی می کند ...
نوشته شده توسط Invincible girl در جمعه 1387/04/28 ساعت 3:44 موضوع | لینک ثابت
هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می شود که می داند باید از شیر تندتر بدود
و گرنه طعمه ی او می شود و شیری که می داند باید از آهو تندتر بدود و گرنه از گرسنگی
خواهد مرد .
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است که با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به
دویدن کنی .
نلسون ماندلا
نوشته شده توسط Invincible girl در پنجشنبه 1387/03/16 ساعت 5:7 موضوع | لینک ثابت
امروز از زندگی خودت لذت ببر
چرا که دیروز رفته است
و فردا شاید هرگز نیاید
نوشته شده توسط Invincible girl در یکشنبه 1387/02/29 ساعت 22:3 موضوع | لینک ثابت
قطار میرود ...
تو میروی ...
تمام ایستگاه میرود ...
و من چقدر ساده ام
که سال های سال ...
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام ...
نوشته شده توسط Invincible girl در جمعه 1387/02/20 ساعت 21:22 موضوع | لینک ثابت
|
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنيم.» در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است. اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!» کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد. آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: «تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد. مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.» | ||
|
| ||
نوشته شده توسط Invincible girl در سه شنبه 1387/02/10 ساعت 22:57 موضوع | لینک ثابت
آی دنیا دنیا دنیا آی دنیا آی دنیا چه کردی با عمر ما آی دنیا آی دنیا.......................
به من خیال راحت یک نفس هم ندادی هر چی ازم گرفتی دیگه پسم ندادی ..............
واسه دل نا گرونی واسه گل جوانی یه باغ گل می خواستم جز قفسم ندادی...............
من به بد کرده چرا رو بزنم پیش دنیا چرا زانو بزنم ،پیش دنیا چرا زانو بزنم...........
من که خورشید رو توی قلبم دارم واسه چی یه گوشه سوسو بزنم..........................
من دیگه دل رو هرگز به دست غم نمی دم من دیگه بیشتر از این تن به ستم نمی دم...
هر چی مونده از عمر دیگه هدر نمی دم هر چی دلم بسوزه گریه رو سر نمی دم......
نمی گم نا امیدم نمی گم چی کشیدم تو برد وباخت هستی تن به ضرر نمی دم...........
آی دنیا آی دنیا آی دنیا...
نوشته شده توسط Invincible girl در چهارشنبه 1387/01/21 ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت
MJ Speech at Oxrord Union
Sixth March 2001
( تشویق طولانی که چندین دقیقه طول می کشد) متشکرم ... دوستانِ عزیز به خاطر این خوشامدگوییِ گرم و دلپذیر عمیقا سپاسگزارم . و متشکرم از شما آقایِ رئیس جمهور ، برای دعوت دوستانه تان که از قبول آن بسیار مفتخر شدم . همچنین می خواهم از تو تشکر کنم ، شمولیِ عزیز که 11 سال به عنوان "رابی" در آکسفورد خدمت کردی . من و تو سخت تلاش کردیم تا بنیاد "کودکان را نجات دهید" را شکل دهیم . از جمله نوشتن کتابمان درباره "ارزشهای کودکی" . در تمام تلاشهایمان تو دوستی همراه و دوست داشتنی بودی (تشویق کوتاه)
افتخار می کنم که در چنین مکانی سخن می گویم . مکا نی که پیش از این شاهد حضور اشخاصی مانندِ مادر ترزا ، آلبرت اینشتاین ، رونالد ریگان ، رابرت کندی و مالکوم ایکس بوده است .
فکر می کنم باید سخنانم را با بر شمردنِ صلاحیتهایم آغاز کنم ،. دوستان من ادعا نمی کنم كه به مانندِ کسانی که پیش از این در این مکان سخن گقته اند ، مدارج عالیِ دانشگاهی دارم . فقط می توانم کمی در رقص "Moonwalk" ادعا داشته باشم (خنده حضار) و همانطور که می دانید آینشتین به در این مورد خاص وحشتناک بود (خنده حضار)
در عوض من می توانم ادعا کنم که مکانها و فرهنگهای بیشماری را دیده ام . بیشتر از آنچه اکثر انسانها دیده اند . دانش بشر تنها از کاغذ و جوهر تشکیل نشده ، بلکه همچنین از دانسته هایی تشکیل شده که در قلب انسانها ذخیره شده اند . دانسته هایی که بر روح آدمی حک شده اند . دوستان ، من در این عمر نسبتا کوتاهم آنقدر با مسایل مختلفی برخورد کرده ام که گاهی باورم نمی شود تنها 42 سال دارم . اغلب به شمولی می گویم که از لحاظ روحی ، هشتاد ساله ام و امروز حتی راه رفتنم هم مثل هشتاد ساله ها است (اشاره به شکستگی پای مایکل که باعث شده بود با عصا راه برود)(خنده حضار) . پس لطفا به سخنانم توجه کنید. چرا که چیزهایی که امشب باید بیان کنم مسابلی هستند که در در نجات بشریت و سیاره مان نقش دارند .
به خواست خدا ، من توانسته ام به بسیاری از آرزو ها و خواسته هایم در عرصه موسیقی و حرفه ای برسم . ولی دوستان ، اینها دست آوردهای من است و دست آوردهایِ من به تنهایی با خودم مترادف نیستند . در حقیقت کودکِ خندانِ پنج ساله ای که در برابر تحسین تماشاچیان "Rockin Robin " و "Ben " را اجرا می کرد ، نشانی از پسر بچه ای که در پشت آن لبخند بود ، نداشت . امشب من نه بعنوان یک چهره موسیقی پاپ بلکه به عنوان شمایلی از یک نسل در برابر شما سخن می گویم نسلی که دیگر نمی داند کودک بودن به چه معناست .
همه ما فرآورده کودکیمان هستیم ، ولی من محصولِ عدمِ کودکی هستم . نبودِ آن دوران گرانبها و جادویی که ما بدون هیچ نگرانی و فکری ، سرخوشانه بازی و تفریح می کنیم و به هیچ یک از مسایل این دنیا توجهی نداریم . در زیر نور آفتاب و در میان ستایش و تاییدِ والدین و اطرافیان جست و خیز می کنیم . دورانی که بزرگترین دلواپسیمان آماده شدن برای امتحان دیکته در مدرسه است .
کسانی که با گروه موسیقی جکسون فایو آشنایی دارند ، میدانند که من در سن حساس 5 سالگی کار را آغاز کردم و از آن پس از خواندن و اجرا کردن باز نایستاده ام . ولی با وجود اینکه خواندن همچنان یکی از بزرگترین لذات زندگی من است وقتی کودک بودم بیش از هر چیز می خواستم که یک کودک معمولی باشم . می خواستم خانه درختی بسازم و با دوستانم قایم باشک بازی کنم ولی سرنوشت طور دیگری بود و تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که حسرت خنده ها و بازی هایی را بخورم که در اطرافم بود ولی از دسترسم خارج بود .
از کار فراغتی نبود . ولی در روزهای یکشنبه به عنوان "پیشگام" به در خانه ها می رفتم . پیشگام اصطلاحی است که برای مبلغانِ مذهبیِ فرقه "شاهدان یهوه" به کار برده می شود . و در آن زمانها بود که می توانستم جادویِ کودکیِ دیگران را ببینم .
از آنجا که مشهور بودم ، باید تغییر قیافه می دادم . لباسِ گشاد ، کلاه گیس و ریش و عینک می گذاشتم . تمام روز را در حومه کالیفرنیا سپری می کردیم . به درِ تک تکِ خانه ها می رفتیم و یا در مراکز خرید تجمع می کردیم و نشریه مذهبیمان "Watchtower" را تقسیم می کردیم . من شیفته قدم گذاشتن در آن خانه هایِ معمولیِ حاشیه شهری بودم . خانه هایی که در آنها قالیچه های ارزان قیمت پهن هستند و بچه ها در صندلیِ مخصوصِ کودکان ، در حال بازی مونو پولی هستند و مادر بزرگهایی که از آنها مراقبت می کنند و تمام آن چیزهایی معمولی و در عین حال شگفت انگیز و درخشانِ زندگی روزمره . می دانم افراد زیادی خواهند گفت که در این مسایل که نکته برجسته ای وجود ندارد . ولی برای من ، آنها جادویی بودند .
سابقا فكر مي كردم تنها منم كه احساس مي كنم از داشتنِ كودكي محروم بوده ام و تنها انسانهای انگشت شماری هستند که می توانم چنین احساساتی را با آنها در ميان بگزارم . ولی وقتی به تازگی شرلی تمپل را ملاقات کردم که در دهه 30 و چهل یک کودک-ستاره بود ، در وهله اول هیچ حرفی نزدیم و فقط به سادگی نشستيم و اشک ریختیم . چرا که توانستیم احساساتی را به اشترک بگزاریم که تنها کسانی که چنین تجربه ای دارند مانند دوست نزدیکم الیزابت تیلور و مکالی کالکین می توانند درک کنند .
اینها را نمی گویم تا همدردی شما را جلب کنم ، بلکه می خواهم به اولین نکته مهم در سخنانم برسم . تنها کودک-ستاره های هالیوود نیستند که از عدمِ وجودِ کودکی رنج می برند . امروزه این امر درتمامِ نقاطِ دنیا یک مصیبت است . یک فاجعه جهانی . کودکی تبدیل به ضایعه بزرگِ زندگیِ مدرن شده است . هر روزه ، در اطرافمان در حال پرورش کودکانی هستیم که از آن لذت محروم بوده اند ، که آنچه را بایسته بودند دریافت نکردند . که رهایی را حس نکردند و هرگز ندانستند که کودک بودن به چه معناست .
امروزه کودکان پیوسته تشویق می شوند که سریعتر بالغ شوند ، گویی کودکی دوره ای شاق و ناگوار است که باید هر چه سریعتر تحمل شودو به پایان برسد ! با بالاترین سرعت ممکن .که در این مورد خاص من یکی از بزرگترین متخصصان در عالم هستم .
نسل ما نسلی است که شاهد ابطال رابطه مادر فرزندی یا پدر و فرزندی است . روانشناسان هزاران کتاب منتشر می کنند که آثار مخرب محروم کردن کودکان از عشق بی قید و شرط والدین به فرزند را به تفصیل شرح می دهند . عشقی که برای شکل گرفتن ذهن و شخصیتشان لازم است . ولی به دلیل این همه بی توجهی ، کودکانِ ما اکثرا باید خودشان مسئول پرورش خود باشند . آنها در حالی که از والدین و سایر اعضای خوانده شان ، دور هستند بزرگ می شوند . و پیوند ازلی که نسلها را به یکریگر پیوند می داد گسسته می شود . این اشتباه ، نسلی را پرورده است که ببیایید آن را o بخوانیم . نسلی که اکنون مشعل را از نسل قبل گرفته و دنيا را به پيش ميراند . نسل O نسلی است که در دنیای بیرون ، همه چیز دارد . ثروت ، موفقیت ، لباسهای تجملی و ماشینهای رویایی ، و همچنين بیهودگیِ دردناکی در درون . گودالي خالی در سینه هایمان ، این بیحاصلی ، این پوچی در درونمان ، جایی است که زمانی قلبی می تپید و عشقی خانه کرده بود .
عشق ، خانمها و اقایان ، ارزشمند ترین میراث بشر است . غنی ترین و گرانقدر ترین میراث او . عشق گنجی ست که از نسلی به نسلی دیگر منتقل شده است .درست است که انسانها در اعصار گذشته از ثروت و قدرتی که ما داریم بی نصیب بوده اند . خانه هاشان برق نداشته ، و کودکان پر تعدادشان را در خانه های کوچکی می چپانده اند و سیستم حرارت مرکزی هم نداشته اند . ولی آن خانه ها نه تاریک بودند و نه سرد . آنها از درخشش عشق روشن بودند و با حرارت عشقی انسانی گرم می شدند . والدین در شهوت تجمل و مقام نمی سوختند و به سادگی کودکانشان را بر خود مقدم می داشتند .
بنابراین می خواهم پیشنهاد کنم كه در تمامِ نقاطِ جهان ، یک صورت از حقوق کودکان در هر خانه ای نصب شود . که اصول آن به شرح زیر است :
حق دوست داشته شدن ، بدون اینکه مجبور باشند آن را درخواست کنند .
حق محفاظت شدن ، بدون اینکه مجبور باشند آن را به دست بیاورند .
حق ارزشمند دانسته شدن ، با وجود اینکه بدون هیچ دارایی به این دنیا آمده اند .
حق شنیده شدن حرفهایشان ، بدون اینکه مجبور باشند چیز جالبی بگویند .
حق اینکه برایشان قبل از خواب قصه ای خوانده شود ، بدون اینکه مجبور باشند برای به دست آوردن توجه والدینشان با اخبار بعد از ظهر مقابله کنند .
حق اینکه از آموزش برخوردار شوند ، بدون اینکه در مدرسه با گلوله دست و پنجه نرم کنند .
حق اینکه دوست داشتنی خطاب شوند ، حتی اگر صورتی دارند که تنها یک مادر می تواند دوست داشته باشد .
بنیادِ تمامِ علمِ بشر ، نقطه آغاز آگاهی بشر باید این حقیقت باشد که تک تک ما انسانها به عشق محتاجیم . پیش از آنکه بدانید موهای قرمز دارید یا قهواه ای ، پیش از آنکه بدانید سیاه هستید یا سفید ، پیش از آنکه بدانید به چه مذهبی تعلق دارید ، احتیاج دارید ، بدانید که دوستتان دارند .
حدود 12 سال پیش زمانی که در حال آغاز تور موسیقی "بد" بودم . پسر کوچکی به همراه خانواده اش به خانه من در کالیفرنیا آمد . او از سرطان در حال مرگ بود و به من گفت که چقدر به من و موسیقی من علاقه مند است . پدر و مادرش گفتند که او زنده نمی ماند و هر روز ممکن است بمیرد . من به او گفتم : "ببین ، من تا سه ماه دیگر به شهر تو در کانزاس می آیم و تور موسیقیم را از آنجا آغاز کنم. این ژاکت را که در یکی از ویدئوهایم پوشیدم به تو می دهم و می خواهم که تو حتما به مراسم بیایی" . چشمانش برق زدند و گفت : می خوای بدیش به من ؟ من گفتم : "البته ، ولی باید قول بدی که آن را در كنسرت به تن کنی" . می خواستم کاری کنم که او مقاومت کند . گفتم : وقتی به كنسرت آمدی می خواهم که این ژاکت و این دستکش را به دست کنی . یکی از دستکشهای براقم را هم به او دادم و او در آسمان سیر می کرد .
شاید او خیلی به آسمان نزدیک بود . چرا که وقتی به شهر محل زندگیش رفتم مدتی پیش مرده بود و او را در آن ژاکت و کلاه دفن کرده بودند . تنها 10 سال داشت و خدا می داندکه تمام تلاشش را کرد تا زنده بماند . ولی لا اقل وقتی مرد ، می دانست کسانی ، جایی ، دوستش دارند نه تنها پدر و مادرش بلکه غریبه ای صميمي . و به خاطر آن محبت او می دانست که تنها پا به جهان نگذاشته و در هنگام ترکش هم تنها نیست .
اگر واردِ این دنیا شوید در حالی که می دانید دوستتان دارند و با همین احساس دنیا را ترک کنید . دیگر هر چه در این ميان ، پیش آید قابل تحمل است . شاید استادی از درسی محرومت کند ولی تو احساس کوچک شدن نمی کنی . ممکن است رئیسی تو را تحت فشار قرار دهد ، احساس شکست نمی کنی . ممکن است رقیبی در تجارت بر تو غلبه کند ولی تو باز هم احساس پیروزی می کنی . چرا که خودت را کسی میدانی که شایسته دوست داشته شدن است . بقیه مسایل دیگر فقط جنبی هستند . ولی چنانچه خاطره ای از دوست داشته شدن نداشته باشی ، محکوم هستی که در همه عمر ، به دنبال چیزی که جای خالی آن را پر کند ، دنیا را زیر پا بگزاری . ولی مهم نیست چقدر پول در می آوری یا چقدر مشهور می شوی هنوز هم احساس تهی بودن می کنی . که گمشده واقعیِ تو ، عشق و پذیرش بی قید و شرط از نزدیکانت است چرا که این چیزی است که در بدو تولد از تو دریغ شده بود
دوستان ، اجازه دهید تصویری را در برابر شما ترسیم کنم . این یک روز معمولی در آمریکاست . 6 جوانِ زیر 20 سال خودکشی می کنند . 20 جوانِ زیر 20 سال بوسیله سلاح گرم کشته می شوند - توجه کنید این یک روز است نه یک سال – 399 کودک به جرم استعمال مواد مخدر دستگیر می شوند . 1352 کودک از مادرانی بچه سال زاده می شوند . تمام اینها در یکی از ثروتمندترین و پیشرفته ترین کشورها ی جهان اتفاق می افتد . بله در کشور من اپیدمی خشونتی رواج یافته که قابل مقایسه با هیچ کشور صنعتی دیگری نمی باشد . اینها روشهایی هستند که جوانان در آمریکا جراحت و خشمشان را ابراز می کنند . فکر نکنید که چنین مشکلی بین همتایان این جوانان در انگلستان وجود ندارد . تحقیقات نشان می دهند در هر ساعت 3 کودک به خودشان آسیب می رسانند . اغلب بوسیله بریدن یا سوزاندن بدن و یا مصرف بیش از حد مواد مخدر . این روشی ست که آنها انتخاب کرده اند تا با رنج و عذابی که از بی توجهی می برند ، مقابله کنند .
در بریتانیا 20 درصد از خانواده ها تنها یک بار در سال دور هم می نشینند و شام می خورند . یک بار در سال ! پس دیگر بهتر است از سنت قدیمی و ترک نشدنیِ قصه خواندن برای کودک در هنگام خواب ، صحبتی نکنم . تحقیقات در دهه 80 نشان می دهد : کودکانی که برایشان قصه خوانده می شود دامنه لغات وسیعتری دارند و به شکل قابل توجهی از هم کلاسیهایشان بهتر عمل می کنند . با این حال از کودکانِ انگلیسیِ 2 تا 8 ساله ، تنها 33 درصد این شانس را دارند که برایشان قبل از خواب قصه ای خوانده شود . ممکن است زیاد توجه نکنید تا اینکه در نظر بگیرید 75 در صد از والدین این کودکان وقتی در آن سن و سال بودند از چنین شانسی بر خور دار بودند .
لازم نیست که از خودمان سوال کنیم : این همه رنج و خشم و پرخاشگری از کجا می آید . آشکار است که کودکان در برابر بی توجهی چنین واکنشی نشان می دهند . در برابر بی توجهی به خود می لرزند و فریاد سر می دهند تا دیده شوند . موسسات حمایت از کودکان در آمریکا خبر می دهند که در سالهای اخیر میلیونها کودک قربانی سوءرفتارهایی از جنس بی توجهی هستند . بله بی توجهی . در خانهای مجلل ، در خانه ایی با امکانات ویژه ، خانه هایی که با هر وسیله الکترونیکی که فکر کنید انباشته شده . خانه هایی که در آنها والدین به خانه می آیند ولی در حقیقت خانه نیستند چرا که فکرشان هنوز در محل کار است .
و بچه ها ؟ آنها به هر ذره ای از محبت که پیدا کنند چنگ می زنند . ولی از تلویزیون ، ویدئو و بازیهای کامپیوتری چیز زیادی به دست نمی آید .
این آمار و ارقام که لا اقل در مورد من ، روح را آزرده می کنند و شان انسان را پایین می آورند . باید برای شما روشن کند که چرا من مقدار قابل توجهی از وقت و ثروتم را وقف سامان دادن به چنین سازمانی کرده ام . هدف ما ساده است : بازسازی رابطه ولدین و فرزند . تجدید این پیمان و روشن کردن راهش به آینده . آینده کودکان زیبایی که باید روزی زمین را زیر پا بگزارند .
احتمالا از شنیدنِ اینکه من کودکی شادی نداشتم شگفت زده نشده اید . تنش و مشکلاتی که من در ارتباط با پدرم داشته ام به خوبی ثبت شده است . پدرم مرد خشنی بود و من و برادرهایم را از سنین بسیار پایین ، به سختی کتک می زد . تا بهترین هنرمندانی بشویم که ممکن است . او در نشان دادنِ محبت ، مشکلات اساسی داشت . هرگز به من نگفت كه دوستم دارد و هرگز هم از من تمجید نکرد . اگر اجرای عالی داشتم به من می گفت که نمایش خوب بود و اگر اجرای قابل قبولی داشتم می گفت که اجرای بدی بود !
پیش از همه ، او مصمم بود که ما را به موفقیتی تجاری برساند و در این امر هم چیزی فراتر از استاد بود . پدرم نابغه ای در امر مدیریت بود و من و برادرانم موفقیت حرفه ایمان را به او مدیونیم . او مرا یک خواننده بار اورد و زیر تعلیمات او حتی یک پله را هم نمی توانستم جا بیندازم .
ولی چیزی که من واقعا می خواستم یک پدر بود ! پدری که به من محبت کند . عملی که پدرم هرگز مرتکب نشد . او هرگز در چشمان من نگاه نکرد و نگفت دوستت دارم . هیچگاه با من بازی نکرد . هیچگاه به من کولی نداد .
چیزهای کوچکی بود که آن (محبت) را نشان می داد : من در زمان کودکی واقعا شکمو بودم - تمامان بودیم – من عاشق شیرینی بودم و پدرم می دانست . هر چند هفته یکبار روزی بود که از خواب بیدار می شدم و به آشپزخانه می رفتم . روی میز ظرفی پر از شیرینی بود . نه پیغامی در کار بود ، نه توضیحی فقط شیرینیها . مثل بابا نوئل . گاهی فکر می کردم که امشب بیدار بمانم و او را در حال آوردن شیرینیها ببینم . ولی نمی خواستم اين جادو را خراب کنم چرا که می ترسیدم دیگر این کار را نکند . پدرم باید شبها یواشکی آنها را آنجا می گذاشت تا کسی نتواند او را در حالی که سپرِ دفاعيِ خود را پایین آورده ببیند . او از احساسات بشری هراسان بود . یا آن را نمی فهمید یا نمی دانست چطور باید ابرازش کند . ولی شیرینی را خوب می شناخت !!!
وقتی سد خاطرات کودکی را بر می دارم خاطرات زیادی هجوم می آورند . خاطراتِ کوچکی که نشان می دادند او هر چه از دستش بر می آمد انجام داد . بنابر این امشب به جای تمرکز بر کارهایی که پدرم انجام نداد می خواهم روی چیزهایی تمرکز کنم که او انجام داد و همچنین روی چالشهای او با خودش . می خواهم که قضاوت کردن درباره او را متوقف کنم .
سخنانم را با بیان این حقیقت که او در جنوب پرورش یافت آغاز کردم . در خانواده ای بسیار فقیر . او کودکیش را اندوه و با پدری سپری کرد که تقلا می کرد تا بتواند کودکانش را سیر کند . پدری که محبتی به خانواده اش نشان نمی داد و پدرم و خواهران و برادرانش را با مشتی آهنین پرورش داد .
وقتی پدرم به ایندیانا رفت خانواده بزرگی داشت . او ساعتها در معادن فلز کار می کرد . کاری که ریه را از بین می برد و شان انسان را پایین می آورد . همه و همه برای اینکه خانواده اش را حمایت کند . ایا مایه تعجب است برایش سخت بود که احساساتش را بروز دهد ؟ آیا خیلی مایه تعجب است که قلبش را سخت کرده بود ، که برای حصاری دور احساساتش کشیده بود . و از همه مهمتر آیا عجیب است که او کودکانش را با زور مجبور می کرد ، کوشش کنند تا به عنوان هنرمند به موفقیت دست پیدا کنند ؟ تا از زندگی فقیرانه و توهین آمیزی که او می شناخت رها شوند . من حتی خشونت و درشتیهای او را هم نوعی ابراز محبت می دانم . عشقی ناقص . ولی به هر حال عشق . او مرا کتک زد چون مرا دوست داشت . چرا که می خواست دیگر هیچکس هیچگاه ، مجبور نباشد در برابر کودکانش شرمنده باشد .
و حالا با گذشت زمان به جای عصبانیت ، احساس خوشحالی می کنم . جای خشم را با بخشش عوض کردم و انتقام را با آشتی و خشم من با گذشت زمان تبدیل به گذشت و بخشش شد .
نقریبا یک دهه قبل بنیادی را تحت عنوان "جهان را نجات دهید" تاسیس کردم . این عنوان چیزی بود که درقلبم احساس کردم و درباره آن چیز کمی می دانستم . شمولی بعدا آن 2 کلمه را انجیل عهد قدیم خاطر نشان کرد . ولي آیا من واقعا اعتقاد دارم که می توانیم این دنیا را نجات دهیم ؟ دنیایی که آکنده از جنگ و کشتارهای وحشیانه است . آیا من واقعا معتقدم می توانیم کودکانمان را نجات دهیم . همان کودکانی را که با اسلحه وارد مدرسه می شوند و نفرت و سنگدلی همکسهایشان را به خاک و خون می کشند . همانطور که در کالمباین اتفاق افتاد . و یا کودکاتی که می توانند نوزاد بی دفاعی را تا سر حد مرگ کتک بزنند . مانند فاجعه غم انگیز جمی بولگار ؟ البته که معتقدم ، در غیر اینصورت اکنون اینجا نبودم .
ولی تمام اینها با گذشت آغاز می شود ، چرا که برای نجات دادن دنیا ابتدا ناگزیریم خودمان را نجات دهیم و برای نجات کودکان ابتدا باید کودکی را که در وجود تک تک ِخودمان است نجات دهیم . به عنوان انسان بالغ و به عنوان یک پدر می گویم که نمی توانم یک انسان کامل باشم همچنین نمی توانم پدری باشم که قابلیت عرضه عشق بی قید و شرط به فرزندش را دارد ، تا زمانی که سایه ناآرام کودکی خودم را آرام کنم .
به همین دلیل است که می خواهم امشب همه ، به پنجمین فرمان از ده فرمان عمل کنید . با قضاوت نکردن درباره آنها ، والدینتان را احترام کنید . به همین دلیل است که می خواهم پدرم را ببخشم و درباره او قضاوت نکنم . می خواهم پدرم را ببخشم ، چون می خواهم که پدر داشته باشم و تنها همین یکی را دارم . می خواهم که سنگینی گذشته از شانه هایم برداشته شود و بتوانم در رابطه ام با پدرم آزادانه وبدون سایه سنگینِ گذشته ، قدم در مرحله دیگری بگزارم .
حتی در چنین دنیای پر از تنفری ، باز هم باید امید داشته باشیم . در دنیایی پر از خشم ، باید سعی کنیم آسایش داشته باشیم . در دنیایی پر از نا امیدی هم باید رویا داشته باشیم و در دنیایی پر از بی اعتمادی باز هم باید ایمان داشته باشیم .
چندی پیش شمولی یکی ازجملات انجیل را برایم نقل کرد که می گوید : "دنیایی تازه و دورانی نو خواهد آمد ، آنگاه که قلب والدین در قلب کودکان متجلی شود" دوستان ، ما آن دنیاییم . ما آن کودکانیم .
ماهاتما گاندی گفت :" ضعیف هیچگاه نمی تواند ببخشد . بخشش از ویژگیهای انسان نیرومند است". بياييد امشب ، قوی باشیم . فراتر از قوی ، برای بزرگترین چالش به پا خیزیم ، برای اعاده آن پیمان از دست رفته . همگی باید بر آثار مخربی که کودکیمان بر زندگیمان گذاشته غلبه کنیم . به قول جسی جکسون : "یکدیگر را عفو کنیم ، یکدیگر را رها کنیم و به جلو حركت كنيم" .
خانمها و آقایان ، سخنانم را با ایمان ، لذت و هیجان خاتمه می دهم . باشد که از این پس نوای دیگری در جهان طنین انداز شود .
- باشد که این نوا ، نوای خنده های کودکان باشد .
- باشد که این نوا ، نوای بازی کودکان باشد .
- باشد که این نوا ، نوای آواز کودکان باشد .
- باشد که این نوا ، نوای والدینی باشد که گوش می دهند .
بیایید در کنار هم سمفونی از قلبها ترتیب دهیم ، قلبهایی که تحت تاثیر معصومیتِ کودکانمان و در تابش عشقشان ، گرما گرفته اند .
بیایید در کنار هم "جهان را نجات دهیم" و زخمهایش را التیام بخشیم .
باشد که باهم این موسیقی زیبا را بر دلها جاری کنیم .
خدا حفظتان کند . از صمیم قلب دوستتان دارم . متشکرم .
نوشته شده توسط Invincible girl در پنجشنبه 1387/01/08 ساعت 3:34 موضوع | لینک ثابت
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همن جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی !
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند ... !

سال نو مبارک !

نوشته شده توسط Invincible girl در جمعه 1387/01/02 ساعت 5:43 موضوع | لینک ثابت
مرا اینگونه باور کن ...
کمی تنها
کمی بی کس
کمی از یادها رفته ...
خدا هم ترک ما کرده
خدا دیگر کجا رفته ؟!
نمیدانم مرا آیا گناهی هست ... ؟
که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست ... ؟
نوشته شده توسط Invincible girl در جمعه 1386/12/10 ساعت 3:16 موضوع | لینک ثابت
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از تیک و تاک ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت به یاد توام ولی نبود
از خود که با شکیبم و بیمار خسته ام

نوشته شده توسط Invincible girl در سه شنبه 1386/11/23 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

گويند خدا هميشه با ماست
اي غم ، نكند خدا تو باشي؟
فهرست اصلی
دوستان
سایت رسمی مایکل جکسون در ایران
آیلین و فرناز
کودکان گمشده ( فرناز )
وبلاگ سامی جکسون
وبلاگ هنری مجید مهجور
وبلاگ مهتاب
وبلاگ آیلین ( نیلوفر )
شبرو
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY